ای الهه ناز

باز، ای الهه ناز، با دل من بساز - جسم بی جان و عشقمن هستم و خیابان های پر سر و صدای شهر.تاریکی ساعت 8 شب، چراغ های چشمک زن،  پالتوی مشکی، پیراهن مشکی و سری به پایین افتاده.

زمستان است دیگر، سرد و خیس.

اتوبوس آمد و خسته دلی را سوار کرد.

دلم جور خاصی به درد آمده است.

مرا دست بسته به عرشه کشتی بستند و زندگی ام را پیش چشمانم آرام آرام به اقیانوس ریختند.

شادی را، امید را، دوستی را.

دلم غریبانه تنگ است.

دلم نه تنها برای آدم های دنیا بلکه برای خودم نیز تنگ شده(خودمی که هم من هستم هم او).

قلبم میسوزد و صدا میزنم.

قلبم چه قدر درد می کند.

هنوز سرم پایین است و به کفشهایم نگاه میکنم. اشک ها بی هوا میچکند. بغضم را می خورم و فقط آه میکشم.

خواستم بلند شوم، اما زانوهایم همراهیم نکردند. اتوبوس از مقصد من گذشت.

حالا که گذشت کاش این خط ایستگاه آخری نداشته باشد.

دلم میخواهد در همین زمستان سرد، کنج همین اتوبوس چشمانم را با تمام خستگیش ببندم و آرام برای همیشه بخوابم.

کاش زمان بایستد و اتوبوس تا ابد و بدون وقفه دور بزند. تا جسم بی جان و عاشقم را با خود ببرد.

” ای الهه ناز / با دل من بساز / کین غم جانگداز”